همسر شهید اقتدار «مسعود ساکی» برایمان روایت میکند: «در آخرین سفرمان به مشهد مقدس مسعود از امام رضا (ع) طلب شهادت میکند، پس از بازگشت از سفر عازم محل خدمت شد و پنج روز بعد در ساعت سه بامداد خبر شهادتش را دریافت کردیم.»
برادر پاسدار شهید مدافع وطن «علی درویشی برایمان روایت میکند: «علی هر پنجشنبه نذر داشت که به زیارت حرم علی ابن مهزیار میرفت هیچ پنجشنبه ای نبود که علی به زیارت نرود. هر وقت هم که به زیارت میرفت سریع زیارت میکرد و بر میگشت. کتاب مفاتیح الجنانی همیشه همراهش بود، نمازش را که در صحن حرم میخواند زیارت که میکرد دعایش را میخواند و به خانه باز میگشت.»
همسر شهید مهدی آرویش برایم روایت میکند: «پس از ازدواج تصمیم گرفته بودم که ماه عسل به کربلا برویم. وقتی به کربلا رفتیم احساس کردیم آن لحظه هات جزو عمرمان حساب نشد. در آن حال و هوای مهدی حال دیگری داشت. وقتی مهدی دعا میخواند آنچنان با سوز و گداز و اخلاص زمزمه میکرد که اشک هایم بیاختیار جاری میشد.»
خواهر شهید «محمد فصیحیفرد» روایت میکند: «یک شب که محمد آمد پیشم، گفت: «سکینه جان، امروز در بیست متری من یک انفجار رخ داد نزدیک بود شهید بشم.» با دلهره گفتم: «محمد! وای به حالت اگه اتفاقی برات بیفته… مرخصی بگیر، نرو سر کار.» گفت: «مگه میشه نرم؟» گفتم: «اگه خدای نکرده زخمی بشی چی؟» با آرامشی عجیب جواب داد: «اشکال نداره این همه آدم دارن شهید میشن منم یکی از اونا»
خواهر شهید «محمد فصیحیفرد» روایت میکند: «در خواب دیده بودم که انگار خانه حال و هوای مراسم فاتحه داشت. ما نیز مشغول آماده کردن و تزیین وسایل پذیرایی بودیم؛ که ناگهان کسی به من گفت: «محمد دم در است» با عجله خودم را به دم در رساندم. در حیاط خانه باز بود و محمد کنار در ایستاده بود. همان لبخند همیشگی روی لبهایش بود. با نگاه و اشارهای آرام انگار میگفت: «خداحافظ»
برادر شهید «صالح مقدم بنیاسد» روایت میکند: «صالح حال و هوای عجیبی با امام حسین (ع) داشت. او ارادت خاصی به امام حسین داشت محال بود شبهای جمعه از راه برسد و او آن جمله همیشگی را با این مضمون در استوری اش نگذارد «شب جمعه یادت نکنم، میمیرم یا اباعبدالله…»
همسر شهید مدافع وطن «سعید اسماعیل وندی» برایمان روایت میکند: «صبح همان روزی با عجله وضو گرفت و به نماز ایستاد انگار که دلش عجلهای ناپیدا داشت. هنوز چیزی از نماز صبح نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد نمیدانم از آن طرف خط چه چیزی گفتند که باعث شد سریع آماده شود و با شتاب از خانه بیرون برود. حس میکردم روی زمین نیست حال و هوایش انگار از جنس دیگری شده بود.»
دوست سردار شهید «علیرضا کاوندی قلعهنو» برایمان روایت می کند:«پایگاه بسیج شهرک منتظری را تازه راه انداخته بودیم. سرمای استخوان سوز دزفول و شب هایی که مجبور بودیم تا صبح توی چادر سر کنیم. علیرضا بخاری به دست آمد پایگاه.»
همسر شهید «مهدی ویسی تبار» برایمان روایت میکند: «صبح شنبه پانزدهم فروردین ساعت حدود شش که مهدی بیدار شد تا به محل کار خود برود. من که از شب قبل گوشی را به شارژ زده بودم، احتمال داشت خاموش بماند و من از کلاس بچهها جا بمانم. وقتی دید گوشی کنارم نیست آرام از تخت بلند شده بود. در همان تاریکی گوشی را پیدا کرده و آن را روشن کرده و بی صدا بالای سرم گذاشته بود.»
مادر شهید حجتالاسلام و المسلمین «هادی استاد» برایمان روایت میکند: «روز اول ماه رمضان مهمان خانه پسر کوچک ترم بودیم. همان شب شیخ هادی تماس گرفت و گفت: «مامان، من کار دارم، نمیتوانم بیایم. احتمالاً دیر میرسم.» به او گفتم: «نه مامان، تو رو خدا هرطور شده بیا داداشت ناراحت میشه سعی کن خودت را برسانی.» گفت: «چشم مامان به خاطر شما کارهایم را انجام میدهم و میایم.»