فرزندم، در دفاع از وطن و اعتقاداتش با شهادت آرام گرفت

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «مرتضی حاجیان» از جوانان مؤمن، متعهد و غیور این سرزمین بود؛ جوانی که عشق به خدا، ایمان به اسلام و غیرت دفاع از وطن در وجودش ریشه داشت. از همان دوران کودکی، نشانههای استعداد، نظم و ایمان در رفتارش آشکار بود. عشق به خدمت در سپاه پاسداران را از نوجوانی در دل داشت و سرانجام نیز در مسیر همین عشق و آرمان، جان خود را تقدیم میهن کرد.
او از نسل پاکی بود که با وضو، نماز و عشق به امام حسین (ع) زندگی میکرد و با نیت خالصانه راهی میدان شد. مرتضی حاجیان در روز دوشنبه، ۲۵ خردادماه ۱۴۰۴ در حمله رژیم صهیونیستی در حوالی ملارد کرج به شهادت رسید و پیکر مطهرش بنا به وصیت خود، در کنار پدر آرام گرفت.
در گفتوگوی پیشرو، «تاجماه حاجیان»، مادر داغدیده، اما سرافراز شهید، و «اکرم حاجیان»، خواهر مهربان و وفادارش، از ایمان، اخلاق، عشق به خدمت و لحظات وداع این شهید عزیز سخن گفتهاند؛ روایتهایی آمیخته با اشک، صبر و افتخار.
«تاجماه حاجیان»، مادر شهید میگوید: پسرم با ایمان بود. با فامیل و خانواده هم خیلی خوب رفتار میکرد. هیچ ناراحتی از او نداشتیم، همیشه دوستش داشتیم. روزهاش و نمازش بهجا بود و در هر هیئت و عزاداری امام حسین (ع) شرکت میکرد.
ما خبر نداشتیم، اما همسایهها میدانستند. من به پسر دیگرم که در همدان بود زنگ زدم و گفتم: مردم چرا حال مرتضی را میپرسند؟ گفت: بگذار زنگ بزنم فرمانده شان، که گفته بودند زخمی شده است. وقتی رفتیم آنجا، خبر شهادتش را به ما دادند؛ با برادر و زنداداشم رفتیم. اطراف ملارد کرج شهید شده بود.
نحوهی شهادتش را هم برایم نگفتند. خیلی پرسیدم، ولی جواب ندادند. تا آنجا که رفتم، حالم خیلی بد بود. دو روز مانده بود که شهید شود، به دخترم گفتم: من را ببر دکتر، انگار قلبم دارد از جا درمیآید. نمیدانستم برای شهادت پسرم است.
مرتضی من زنگ زد و گفت: آماده باشید، اگر شهید شدم، من را پیش پدرم خاک کنید، در تهران خاکم نکنید. گفتم: خدا نگهدارت باشد.
ما خانوادهمان ۳۸ سال تهران بودیم. یک مستأجری داشتیم، همیشه به او میگفت: من را ببر سپاه، خیلی دوست دارم نیروی سپاه باشم. داییاش خلبان بود، ضامنش شد، پروندهاش را پر کرد، صداش کردند و رفت استخدام شد.بعد از هفت ماه که مرخصی نیامد، ما با پدرش رفتیم کاشان دیدنش. به او گفتیم: چرا نیامدی؟ گفت: آموزش سخت است، خودم نیامدم. بعد از هفت ماه از کاشان به تهران منتقلش کردند.
از بچگی خیلی با استعداد بود، اسباببازیهایش را باز میکرد و دوباره میبست، بدون اینکه کسی کمکش کند.
وقتی از مکه برگشتم، رفتیم سر قبر پدرش. من یک قبر پیشفروش کنار پدرش گرفته بودم. گفت: «مامان! این مال منه.» گفتم: ناراحتم نکن، اینجوری نگو. گفت:مادر من شهید میشوم، اینجا خاکم کنید.

در ادامه «اکرم حاجیان»، خواهر شهید میگوید: خیلی رابطهی خوب و صمیمی با هم داشتیم. شهید همیشه حواسش به رابطهمان بود، احترامی که بینمان بود را همیشه حفظ میکرد. در بچگی گاهی دعوایی میشد، ولی خیلی دوستم داشت، حواسش به من بود، هوایم را داشت.
برادرم روز دوشنبه، ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ به شهادت رسید، ولی ما هیچ اطلاعی نداشتیم. فرماندهاش به برادر بزرگترم زنگ زد و گفت: زخمی شده است. ما رفتیم آنجا تا اینکه فرماندهشان آمد و گفت مرتضی شهید شده است
یک حس دلتنگی و حس از دستدادنی داشتم، ولی، چون شهادت آرزوی خودش بود، ما هم خوشحال بودیم که به آرزویش رسیده. به او احترام میگذاریم.
من به عنوان خواهر شهید، از نسل جدید این انتظار را دارم که راه شهدا را ادامه بدهند. همین جنگ ۱۲روزه به ما ثابت کرد که شهدای عزیزی داشتیم که مدافع وطن بودند. در مورد حجاب و نماز، صادق بودن و وفاداری به اسلام، همیشه با هم حرف میزدیم.
وصیتش این بود که همیشه مراقب مادر باشید، احترامش را فراموش نکنید، حجاب داشته باشید و مراقب ارزشهای اسلامیتان باشید.
اگر اینجا بود، اول به او میگفتم: داداش! خیلی دلم برات تنگ شده. اما چون برای دفاع از وطن و ارزشهای اسلامی جان فشانی کردی حالم خوب است و شهادتت را تبریک میگویم.
پیامی هم برای اسرائیل دارم، جوانهایی مثل مرتضی دوباره داریم که بخواهند از مملکت و اسلام دفاع کنند؛ و این را بدانند که هیچوقت نمیتوانند حتی ذرهای از خاک وطن ما را تصرف کنند.
انتهای پیام/