مادر پاسدار شهید مدافع وطن، «مسعود جوانمردی» برایمان روایت میکند: «دقت در حلال و حرام شیوه همیشگی اش بود بود؛ حساس به مرز باریک حلال و حرام و مراقب کوچکترین حقی که ممکن بود در زندگی اش وارد شود.»
همسر شهید «مهدی علیدادی» میگوید: «برای مهدی خدمت به خانوادههای شهدا تنها یک وظیفه نبود، بلکه اصلی خدشهناپذیر در زندگی اش بود او که همواره بر رفع دغدغههای آنها همت میگمارد، در هر دیدار با فروتنی از مادران شهدا طلب دعا میکرد تا او را نیز در مسیر شهادت، هم سفر فرزندانشان کنند.»
به مناسبت حادثه تروریستی رژه ۳۱ شهریور ماه ۱۳۹۷ اهواز منتشر میشود:
یکی از دوستان شهید «حسین ولایی» برایمان نقل میکند: «به خوبی در خاطر دارم که حسین میخواست بره چادر اومد در مغازه و گفت: «استاد میتونی زنجیر موتورمو برام تنظیم کنی؟» چرخ رو تنظیم کردم و کمی گریسم هم به آن زدم سپس قفلی رو بستم به مهره چرخ و سفتش کرد.»
مادر شهید «غلامعلی مهرانزاده» برایمان روایت میکند: «چهار ماه از شهادت پسرم گذشته بود، دکتر تاریخ تولد نوهام را هجدهم بهمن ۱۳۶۵ مشخص کرده بود. دقیقاً همان روز وضعیت قرمز اعلام شد. نشسته بودیم روبهروی بیمارستان یازهرای دزفول فقط برای سلامتی عروسی و نوهام به خدا التماس میکردم»
همسر پاسدار شهید مدافع وطن «مهدی علیدادی» برایمان روایت میکند: «پیراهن مشکی شاید بیش از ۱۵ سال رفیق اشکها و سوز سینهزنیهای محرم حاج مهدی بود؛ سرانجام پس از شهادتش، به یاد همان آرزوی قلبی و وصال عاشقانهاش پیکر مطهرش را که کفنپوش کردیم، آن پیراهن مشکی کهنه را روی کفن گذاشتیم.»
مادر پاسدار شهید سید علیرضا سید نور برایمان روایت میکند: «هنگامی که از خطر بمباران و ماندن زیر آوار و مرگ ابراز نگرانی میکردم، سید علیرضا با لبخندی آرام و ایمانی راسخ به من یادآور شد که اصحاب و یاران حقیقی امام زمان (عج) بودن تنها با زبان نیست بلکه باید در میدان عمل و جانفشانی به اثبات برسد.»
مادر شهید «فردین مهدی پور بابادی» برایمان روایت میکند: «خانهای در روستا از پدربزرگ فردین به ما ارث رسیده بود، یک خانه روستایی ساده و باصفا که سقفش از چوب و گل بود.»
یکی از همرزمان شهید «ایرج مهرگانی» برایمان روایت میکند: «داشتم سفره صبحانه را پهن میکردم که ناگهان صدای شلیک بلند شد و سر جایم خشکم زد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم همهی بچهها خیره به من شده بودند. نگاهی به خودم انداختم که یکی از بچهها گفت: «خدای من، شانس آوردی که سرت را پایین بردی؛ تیر از چند سانتیمتری سرت رد شد. همین ماجرا برای بچهها سوژه شده بود؛ سر به سر ایرج میگذاشتند»
یکی از همرزمان شهید «عبدالحمید علیزاده حداد» برایمان روایت میکند: «عبدالحمید در ۱۳سالگی، پس از جلب رضایت پدر و مادر به همراه عمویش محمدرضا راهی جبهه شد و در مقر تدارکات لشکر ۷ ولی عصر (عج) نزدیک خرمشهر، مسئولیت رساندن آب و یخ به رزمندگان تشنه را برعهده گرفت.»
یکی از همرزمان شهید «قربانعلی تیموری» برایمان روایت میکند: «یک روز که دنبال قربانعلی میگشتم تا پست را به او تحویل بدم نتونستم پیداش کنم. از بچهها سراغش را گرفتم یکی گفت: «رفته پشت ساختمون!» بلافاصله رفتم دنبالش تا پیدایش کنم، ولی اونجا فقط چند تا تابوت بود.»